ماجرای اشنایی با الفرد و الیزا و تولد مادرشوهری
سلام رادوین گلم سلام پسر نازم که هر چی بگم باز کم گفتم . 
هنوز دلم میخواد پسرم تا الهه ی صبح پیشم بخوابه .
پسرم دیگه بزرگ شده .
تفریحاتش خیلی فرق کرده . دقتش پیش از پیش زیاد شده . خیلی با دقت کار میکنه
عجیب همه چیز یادش هست.
از نظر موتوریک خیلی ازش راضیم . خلاقیت خیلی خوبی هم داره .
. مسواک بزنه . لباس رو بپوشه .
تمام مراحل کار با لپ تاپ و گوشی و دوربین عکاسی رو بلد هست
ولی بهش بها میدم تا با وسایل کار کنه . لپ تاپ هنگ کرده بود . به من میگه میمینا دیدی بهت گفتم برو ایجا (با انگشت اشاره my computer رو نشون میده .) عاشق نظر دادنشم .
براش تو خونه میخونم که یه پسر دارم شاه نداره
از خوشگلی تا نداره به کس کسونش نمیدم
به همه کسونش نمیدم . 
Over and over I look in your eyes
You are all I desire
بارها و بارها به چشمات نگاه می کنم
تو همه اون چیزی هستی که آرزو دارم

رادوین در حال نقاشی برای تشویق بیشتر برای از پوشک گرفتن



دیروز هم دوست عمو سامان یه بچه گربه 4 روزه رو تو جعبه گذاشته بودن تو خیابون . مثل اینکه از خونه انداخته بودنش بیرون گذاشته بودن تو جعبه اورد داد به عمو سامان و با قطزه چکان بهش شیر میدیم ولی به خاطر رادوین نمیتونیم ما نگه داریم و دست عمو سامان هست.

خیلی جیگره دوست داشتنی هست .
همش دنبال مادرش میگرده خیلی از لحاظ روحی بد هست . دلم براش میسوزه همش دوست داره بیاد بچسبه تا گرم بشه . 

نظر شخصی من :
موتور توسعه و پیشرفت هر کودک در داخل خونه شارژ میشه .و در خارج از منزل به حرکت در میاد .و بعد ها میشه بخش منظمی از زندگی روزمره ی فردی .
تولد مادرشوهری هم خوش گذشت براش کیک خریدم و کفی که دوخته بودم رو براش بردم . و خوشش اومد و اقای انوری و خانمش(پدرشوهر و مادرشوهره خواهرشوهری ) هم از مشهد اومده بودند اینجا و لی خیلی کم موندند و رفتند تهران برای مراسم عروسی که داشتند .
دیروز رادوین خیلی سراغ متین و ملینا و مهسا رو میگرفت
و رفتیم محل کارشون موقع برگشتن داشتم متین اینا رو میرسوندم خونشون که یه اقا و خانم توریست دیدیم که نمیتونند مفهمومشون رو به راننده تاکسی برسونند. و چون مهسا انگلیسیش بهتر بود ازش خواستیم که بره جلو کمکشون کنه .
رفتیم و من گفتم که هتل نرند الکی پول بدند بیایند خونه ما .
و اونا هم قبول کردند گفتم بزارید به احسان زنگ بزنم و احسان هم خوشحال شد و گفتم که احسان شما پس زود بیا خونه من دارم با الفرد و الیزا میرم خونه . متین و مهسا هم با ما اومدند خونه و و احسان ناهار از بیرون براشون گرفته بود و اومدیم و کنار هم غذا رو خوردیم و بیشتر با هم اشنا شدیم . الفرد و الیزا اهل هلند بودند و 5 سال بود که با هم ازدواج کرده بودند . الفرد از خواننده های معروف متالیک هلند بود تو بوتوب کنسرتش رو نشونمون داد بالای 50000 نفر جمعیت اومده بودند و ملت خودشون رو داشتن میکشتند تا دستشون به الفرد برسه و امضا بگیرند
خیلی جالب بود . تو برنامه تلویزیون مصاحبه کرده بود رو برامون گذاشت .و برای ما کلی دست خط نوشت و ادرس فیسبوکش رو داد.
اینم مثل دوستای دیگه خیلی عالی بودند ولی حیف که وقتشون کم بود و میخواستند برند هلند .

یه چهره خاص داشت وقتی فهمید که عمو سامان هم گیتار الکتریک میزنه خیلی خوشحال شد .

و باز هم مثل بقیه مهمونها بردیمشون اون حموم قدیمی . و صاحب اونجا ما رو میشناخت میگفت که دیگه اینجا متعلق به شماست .
شب هم میخواستم براشون قرمه سبزی درست کنم ولی دیگه احسان گفت خودت رو تو زحمت ننداز بریم بیرون مهمونشون میکنیم جوجه بروستد ولیعصر


و بعد از خوردن صبحون راهی شدند که برند و برای تو راهشون هم کلی پسته و نون بربری و میوه و خرما گذاشتم و کلی کیف کردند . و جالبه که اونا اصلا پسته تازه ندارند و برای اولین بارش بود که پسته تازه میخورد . نمیدونستد که چی هست همیشه خشک شده رو خورده بودند . از خرما هم خیلی خوشش اومده بود و میگفت که تو هلند خرما ها خیلی کهنه هستند . مزه میوه های ایران رو دوست داشتند . .
و با زهم مثل همیشه این مهمونها خوب رفتند و ما فقط برامون دلتنگی و خاطره خوب موند . چقدر پاک و دوستداشتنی بودند . . , و یه تی شرت گروه خودشون رو یادگاری دادند بقیه عکسها تو دوربین هست بعدا میزارم.


ماجرای اشنایی با الفرد و الیزا و تولد مادرشوهری 





